تبليغاتX
پشت شیشه های کثیف
پنجشنبه 7 اردیبهشت1391
رفت و رفت و رفت تا... نرسید
گاه نوشت :

از من چه مانده است به جز چسب ِ زخم ها؟

صدیقه حسینی




با لنز درشت ِ زاغ برمی گردم

بعد از عمل دماغ برمی گردم

یک کاج شکست خورده‌ام... اما با↓

کاغذ رنگی به باغ برمی گردم

 

لازم به توضیح:

کامنتهای خصوصی و ثبت نشده!!! در پست قبل زیاد بود. ظاهراً خیلی‌ها از اینکه اسمشون توو کامنتدونی من باشه خجالت می‌کشند. من هم هیچ اصراری ندارم و برای رفاه حال عموم! در این پست اطلاع رسانی نمی‌کنم. پیشاپیش از دوستان عزیزم عذر می‌خوام.

»» قرار بود کتاب معرفی کنم. اما نمی‌کنم که اعمال سلیقه نشه. همه ی ما ناشران تخصصی شعر رو می شناسیم.

»» یادتون باشه موقع خرید، اول چند شعر از صفحات پایانی کتاب بخونید، اگر خوشتون اومد بخرید. بعد می‌تونید ببینید شاعرش کی بود.

»» درگیر اسم و رسم‌ها نباشید... ما خیلی از شعرهای خوب رو از دست میدیم چون درگیر شاعرهای خوبیم.

 

***

بخند و منوُ از جهان دور کن /بذار با خیال خوشت سر کنم

می‌گن آخر ِ جاده خوشبختیه / بذار رد پاهاتوُ باور کنم

نمی‌خوام سیاهی بگیره دلت / چشات سهم من نیست، پس دل بکن

تو آغاز این قصه بودی، برو / که چیزی نمونده به پایان من

نمی‌خوام کنار تو باشم، یه عمر / تو آیینه باشی و من سنگ شم

به ابرا بگو وقتی دلتنگَمی / یه جوری ببارن که دلتنگ شم

بگو ماهوُ بردارن از آسمون / توو تاریکیا گریه آسون تره

بذار باورم شه توو این خواب ِ بد / بدون تو هم زندگی می‌گذره

تو که رفتنی هستی، حالا برو / به من بد کن اِنقدر تا خسته شم

نگاهم نکن موقع ِ رفتنت / نمی‌خوام به چشمات وابسته شم

 

حرف‌های در گوشی:

نمی‌دونم این بی‌تفاوتی اپیدمی شده یا هنوز از تهران بیرون نرفته... گاهی دلم برای همون مهسای غمگین تنگ می‌شه که همیشه خودش بود. وقتی از کسی خوشش نمی‌ومد باهاش بهم می‌زد. وقتی نمی‌خواست جایی باشه جلوی همه می‌ومد بیرون. به حرف‌هایی که نمی‌خواست گوش نمی‌داد. کاری رو که بهش اعتقاد نداشت نمی‌کرد. حرفی که می‌دونست اشتباهه نمی‌زد.

حقیقت اینه که من هم خسته شدم. وقتی نامه‌های ترانه سرایی رو می‌خونم که برای من همیشه یکی از بهترین‌ها بوده، درباره‌ی شاعری که شعرهاش از معدود اشعار موزون مورد علاقه‌ام هست.

از خودم می‌پرسم: این دعوا‌ها سر چیه؟! و از شما می‌پرسم: مگر چیزی غیر از شعراز ما باقی خواهد موند؟!

وقتی ته ِ همه‌ی این حرف‌ها و مثال آوردن‌ها و شاهد از غیب رساندن‌ها اینه که «من از تو معروف ترم، خودت رو به من نچسبون!»...

گاهی می‌ترسم از اینکه یکی از آرزوهام «شاعر بزرگی شدن» باشه. این بزرگ شدن خیلی تاوان داره... پای اعتقادات و آرمان‌ها موندن خیلی شهامت می‌خواد... اینکه همون طور باشی که می‌گی هستم، خیلی سخته.

گاهی دهان باز می‌کنی که چیزی بگی اما...

حقیقت اینه که من هم عوض شدم. حالا با آدم‌هایی که نمی‌فهممشون درباره‌ی چیزهایی که نمی‌فهمم حرف می‌زنم و می‌خندم. گاهی هم یواشکی سکوت می‌کنم و به پنجره‌ای در همون حوالی زل می‌زنم، به یاد آدمی که در من زندگی می‌کرد و یک روز صبح بیدار نشد.

 

***

سرباز پاک باخته‌ای بودم

وقتی به پاک ماندنت ایمان داشت

امید یک بهار مقدس را

بعد از هزار سال زمستان داشت

لبخند در جهان پر از اندوه

با کشف ضد ماده امکان داشت

اما تو پاک رفته‌ای از دستم

ای کاش زخم‌های تو درمان داشت

 

لمس سراب کوچکی از نزدیک

احساس سال‌ها خفگی از دور

پیچید در سکوت خیابان‌ها

بوی غروب و فاتحه و کافور

با جیپ و ریش پرفسوری رد شد

از هرج و مرج، فرضیه‌ی سانسور

در حجم سایه‌های‌‌ رها در شهر

اثبات شد دلیل ِ «شکست نور»

 

از یاد کوچه رفت قدم‌هامان

از باغ بال‌های کلاغی ماند

پوسید عصر تکنولوژی در ما

تنها فتیله‌های چراغی ماند

آسفالت روی لکه‌ی خون آمد

بر تیتر‌های یخ زده داغی ماند

دنیا چه بود، جز «قفسی در آب»؟

جز شعر روی سنگ چه باقی ماند؟

 

تو اشک‌های ریخته را کشتی

من بغض‌های چند برابر را

دنیای تازه‌ای که پس از آشوب

بلعید هر پدیده‌ی دیگر را

آشفته کرد ابری چشمانت

تقدیر این پرنده‌ی بی‌پر را

دیگر به زخم هام امیدی نیست

شلیک کن گلوله‌ی آخر را

 

 

* فرض بر اینه که دوستان با مفاهیمی مثل «ضد ماده»، «شکست نور» و «پدیده‌ی آشوب» در فیزیک آشنایی دارند.

* پرفسور همون عامیانه‌ی پروفسور هست. که به همراه ریش معمولا به همین شکل تلفظ می‌شه.

 

جیغ در وقت اضافه:

چند روز پیش هاردم رو آورده بودم و به آهنگ‌های آرشیوم گوش می‌دادم. جالب اینجاست که از هر کدوم از آهنگ‌هایی که همین ۳-۴ سال پیش خیلی دوستشون داشتم کلی ایراد در آوردم. با کمال تعجب متوجه شدم که ۹۵% ترانه‌ها اصلا قافیه رو رعایت نکردن... و اغلب مصرع‌های چرت و پرت زیادی داشتن ولی من اون روز‌ها اصلا متوجه نمی‌شدم.

حالا که فکرش رو می‌کنم می‌بینم این دعوا‌ها سر وزن و قافیه به چه کار می‌اد که مخاطب عادی حتی فرق بینشون رو احساس نمی‌کنه؟ یا این نگاه‌های منتقدانه که ناخودآگاه در ما به وجود اومده و اجازه نمی‌ده از شعر و ترانه اون طور که باید لذت ببریم؟

مطمئناً ۸۵% شنونده‌ها اصلا ترانه سرای اثر رو نمی‌شناسن و اهمیتی هم براشون نداره... خنده دار نیست؟!

 

 

تمام

 

+ نوشته شده در 15:3 توسط مهسا زهیری.
دوشنبه 24 بهمن1390
تنها شمع روشن
  گاه نوشت :

شاید یه بنده خدایی همین روزها وبلاگش رو به روز کنه. احتمالاً این بار خبررسانی هم نداره.



می‌دونید من که اصلا فیلم نمی‌بینم (؟) که دیالوگشو اینجا بنویسم. کتاب هم که نمی‌خونم (؟) که ۴ تا جمله ازش اینجا بذارم. دوست پسر شاعر هم ندارم (!) که اینجا معرفی ش کنم. بنابراین مجبورم ساختار‌ها رو منهدم کنم و مطوافط شروع کنم:

یکی از اصحاب مشغول صرف غذا بود که امام از او پرسید آیا غذا میخوری؟ صحابی گفت بله. امام پرسید آیا گرسنه ای؟ صحابی گفت بله. امام پرسید آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟ صحابی گفت بله. امام ذوالفقار برکشید و صحابی را به دو نیم کرد. سپس فرمود به خدا قسم از ما نیست کسی که فرصت پ نه پ را از دست دهد...

 

ترانه‌ای به ولنتاین (دختره ی چش سفید):

 

پشت همین پنجره هام، به من نگاه کن ماه من

بذار یه چیزی از چشات، بمونه توو نگاه من

کوچه به کوچه دوره کن، خیابونای خسته رو

حسّ ِ شکست خوردن ِ پنجره‌های بسته رو

این آخرین باره اگه منتظر ِ بهونه َ تم

دارم می‌رم، منوُ ببخش، اگه هنوز دیوونه َ تم

اگه هنوز سخته برام، دل کندن از دستای تو

اینکه باید بیدار شم، یه روزی از رویای تو

به من نگاه کن ماه من، جوری که عاشقت نشم

چیزی نمی‌گم و نگو، وقتی نمی‌رسیم به هم

همیشه آخرش بده، چه دیر می‌رسی، چه زود

خیال کردم عاشقی، ولی همش دروغ بود

باید جدا شم از تنت، حالا که از دلت جدام

بپرس از تموم شهر، کسی نمی‌دونه کجام!

 

 

مجموعه شعر سپیدم (که در چند پست قبل اشاره کردم) یکی از نامزدهای جشنواره‌ی شعر خبرنگاران شد.

که می‌توانید دو شعر از آن را در سایت ادبی چوک بخوانید

 

مدتی پیش ترانه‌ی مشترکی با دوست بسیار عزیزم صدیقه حسینی کار کردم

 

که می‌توانید آن را در اینجا بخوانید

 

» لینک دیگه‌ای ندارم انقد که سرم شلوغ بوده و... (که شما چه گناهی کردین که بشنوین!)

» توو این چند وقت دوستان زیادی کتاب جدید دار شدن (که دست راستشون روو سر ما!!)

» خبرهای داغ زیادی هم بود و پخش شد و بیات شد و رفت (که مگه من فضول مردمم!!!)

» معرفی‌ها رو می‌ذاریم واسه پست قبل از نمایشگاه (اگه زنده بودیم خدا نکرده)

 

این هم مهسا زهیری در برخورد خیلی نزدیک (O-:)

 

یه شعر لجباز:

 

به صخره می‌کوبد جسم نیمه جانم را

تصورات من از موج‌های طوفانی

میان شک و یقین دست و پا زدم، یک عمر

سکوت ِ لحظه‌ای و سال‌ها پشیمانی

 

خدا چه بود به جز «غیر قابل انکار»؟

که با تمام بدی هاش خوب تا کردیم

خدای تو که از آن سوی قصه آمدی و

به دست آوردی، هر چه ما فدا کردیم

 

فقط خیانت یک عمر جاده باقی ماند

به پرتگاه رسیدیم از تمام جهات

برای ما که فقط بچه گانه می‌مردیم

خدا چه بود به جز چند دانه آب نبات؟

 

که سال هاست نباید به هیچ کس زل زد

نشسته خاطره‌ای گنگ در نگاه همه

شعار دادن ِ با مشت بسته و فریاد...

و زیر گریه زدن، بعد ِ آخرین کلمه

 

هزار سال شده... با تو آشتی کردیم

و گوشه گوشه‌ی دنیا شکستگی دارد

و مرگ و زندگی چند جسم تو خالی

به دستبند فلزی ت بستگی دارد

شکست داد خودش را میان خنده و اشک

کسی که گورش از این زندگی ِ گه گم شد

به عقده‌های خیالی ش چنگ می‌انداخت

تفکرات جهانی که دست سوم شد

 

به صخره می‌کوبد جسم نیمه جانش را

شروع تازه‌ی «طوفان بعد از آرامش»

چه مانده از تو به جز زخم در برابر زخم

گذشتن از «همه و هیچ»‌ها به سمت فلش ↓

 

به پرتگاه رسیدن در آخر دنیا

عقب، عقب، رفتن، با شمارش معکوس

فرار کردن با سختی از دهان نهنگ

ر‌ها شدن جلوی کوسه‌های اقیانوس

 

 

جیغ در وقت اضافه:

این مجری‌های رادیو رو دقت کردید؟ این چرندیاتی که به عنوان قطعه ادبی و شعر می‌خونن؟ برنامه‌های مشاعره‌ی تی وی؟ کاراکتر‌های شاعر توو فیلم‌ها و رمان‌ها؟ وبلاگ‌های مثلا ادبی؟ اسم کتاب‌های پشت ویترین کتابفروشی‌ها؟...؟

استاد ریاضی مون می‌گفت: خب ریاضی نمی‌فهمین برین ادبیات بخونین! خب حق هم داره، چرا نگه؟؟؟

 

 

تمام

 

 

+ نوشته شده در 10:59 توسط مهسا زهیری.
سه شنبه 29 شهریور1390
coma white

 گاه نوشت :


جواب دادن به کامنت ها که تموم شه،
احتمالا اینجا به روز میشه.


  بی مقدمه :

 

سرمای ته نشین شده در کنج تخت‌ها

دل کندن ِ ملافه‌ای از بند رخت‌ها

قطبی‌ترین نقاط زمین در کنار هم

تزریق موریانه به خواب درخت‌ها

هر روز ساده رد شدن از امتحان مرگ

با انتخاب سخت‌ترین بین سخت‌ها

تسلیم می‌شود به سیاهی چشم هام

تسلیم می‌شوم به سپیدی بخت‌ها

تقویم من معطل یک فصل تازه است

من که تمام زندگی‌ام بی‌اجازه است

چیزی نپرس! حدس بزن از صدای من

جا مانده توی زندگی‌ات ریشه‌های من

تن داده‌ام به مرگ، به پایان جستجو

 [دنیای کوچکی ست به ابعاد یک پتو]

سهم من از تمام جهان تو... و از تو هیچ

در دست‌های واقعی ِ مرد رو به رو

نامی غریبه روی فراموشی لبم

بغضی شکست خورده که جامانده در گلو

زخم ِ صدای خاطره‌ای پشت سیم‌ها

 «من خوب ِ خوب ِ خوبم و تو... از خودت بگو!»

از عمق آن جهنم و قسط اجاره هاش

از چنگ‌های زندگی و آرواره هاش

از هیچ چیز ِ سرد شده، روی میز شام

از دست‌های خالی ِ در فکر انتقام

از لاشه‌های گم شده در آخرین نبرد

دنبال هیچ چیز نمی‌گردم و نگرد

عشق تو توی حافظه‌ی موریانه هاست

در بی‌هویتیّ ِ ته ِ سردخانه هاست

وقتی رسیدم آخر دنیا و باز هم

چشمم به رد پای کسی در نشانه هاست

باید بهانه گیر نگاه تو می‌شدم

اما دلم گرفته‌تر از این بهانه هاست

کم کم به فصل سرد تو ایمان می‌آورم

چون صبر برف بیشتر از صبر دانه هاست

 

 

یکم :: سایت ادبی  لیچار  به تازگی فعالیتش رو شروع کرده، با شعر و ترانه و نقد و... همراهیشون کنید. گاهی هم به ترانه‌های قدیمی که من برای بازنشر انتخاب می‌کنم، سر بزنید.

۴پاره‌ای از من  در سایت لیچار

 

دوم :: داستانی قدیمی از من در سایت سه پنج   اینجا

 

حالم خوبه، قرص‌های اشتهاموُ می‌خورم، شعر هم می‌نویسم، گریه هم نمی‌کنم (مدت هاست)، کاناپه‌ی زیر پنجره سخت منتظر پاییزه، منتظر بارون‌های نیمه شب، منتظر من که چند وقتیه قهرم طولانی شده. مهر که بیاد مجبورم با تهران و آدماش آشتی کنم. مجبورم لبخند بزنم. درس بخونم. آلزایمر بگیرم... تو حالت خوبه؟

 

»» تهران، بختکی که روی نفسهام افتاده است/ جناغ سینه‌ی من اما ادامه خواهد داشت (پگاه احمدی)

 

 این شعر تقدیم به آنهایی که تصور می‌کنند من «یه جوری»‌ام :

 

در ایستگاه آخر

سکوت طولانی‌تر است...

 

معادله‌ی پیچیده‌ای نیست

خوشبختی

آنقدر‌ها صمیمی نبود

که مرا با نام کوچکم صدا بزند

با هم به خانه برگردیم

به گلدان‌ها آب بدهیم

برای قناری‌ها دانه بریزیم

و خیال کنیم

دست‌های مهربان زندگی

کسی را به قربانگاه نخواهد برد...

بن بست‌ها مرا می‌شناسند

و کابوس‌های مچاله را

 روی صندلی‌های اتوبوس

 

معادله‌ی پیچیده‌ای نیست

مرگ از گلوی قناری‌ها بیرون می‌ریزد

و از گلوی همه‌ی قربانی‌ها

 

کم حرفی‌هایم را به دل نگیر!

 مرگ با حنجره رابطه دارد

 

جیغ در وقت اضافه:

جدیداً رمان ایرانی زیاد می خونم. نمی‌دونم این خانم‌های مو طلایی ِ چشم آبی ِ دو متری و آقایون بلوند ِ چشم طوسی ِ رئیس شرکت ِ مجرد، دقیقا کجای ایران سکونت دارن!!! این دخترهای نجیب و آقایونی که به جز ازدواج به هیچی فکر نمی‌کنن (استغفرالله)

این همه ازدواج‌های صوری که همه هم به «زندگی شیرین می‌شود» ختم می‌شه مال کجای ایرانه!!!! این شخصیت‌های شوخ و بذله گو کجای ایرانن، ما که فقط غم و غصه دیدیم!!!!! از انتخاب اسم و مدل نوشتن که دیگه هیچی نگم بهتره...

به قول امید: وقتی سریالی می‌سازن که اگه یه روح پسر داره یه روح دختر هم باید داشته باشه و آدم بدا، روزبه و فریدون و جمشید و یاور هستن و آدم خوبه امیر حسین، همین می‌شه دیگه!!!!!!

 

تمام

 

+ نوشته شده در 23:52 توسط مهسا زهیری.
سه شنبه 27 اردیبهشت1390
پشت چند تا فلش
  گاه نوشت :

امشب اینجا به روز است.
البته بعد از جواب دادن به کامنت های این پست.



این پست اطلاع رسانی نمی‌شود

اگر به اینجا سر می‌زنید/ خوشحال می‌شوم درباره ی شعر بنویسید/ بسیار ممنون

 

بد‌ترین اتفاق این است که آدم را مجبور کنند خلاف برنامه ریزی‌اش عمل کند!!! // مهسا زهیری



اگر کامنت غیر معمولی با نام من دریافت کردید، حتما چک کنید.

در غیر این صورت عواقب سوء تفاهم اش پای من نیست.


***

چند وقتی هست یک شخصی با مشکلات روانی با انواع و اقسام نام‌ها در وبلاگ من کامنتهای با ربط و بی‌ربط می‌گذارد و من تمام تلاشم را می‌کنم که سکوت کنم و مثل بقیه از آب گل آلود برای کتاب آماده‌ی چاپم ماهیگیری نکنم. الان هم اگر لازم نمی‌دانستم چیزی نمی‌نوشتم.

از دوستانی که گذری به این وبلاگ سر می‌زنند و وبلاگ نویسی نیستند که هویت مشخص مجازی داشته باشد، خواهش می‌کنم اینجا کامنت نگذارند. چون من مدتیست که همه‌ی کامنتهای نامشخص را به این شخص نسبت می‌دهم. و با برخوردی که خودم صلاح می‌دانم با این کامنتها رفتار می‌کنم.

به هر حال من وبلاگ ایشان را یک بار باز کردم و فحش نوشتم. ان موقع کامنت دیگری نبود. برای افراد دیگری که در آن وبلاگ لجن پراکنی کردند (که البته من نه می‌دانم و نه می‌خواهم که بدانم) بسیار متاسفم.

برای این آدم و دیگرانی که به خاطر خراب کردن من یا حتی فضولی این وبلاگ را باز کردند، آرزوی شفای عاجل دارم// آمین

ممنون و واقعا ممنون از حمایت دوستان عزیزم. متن بالا رو کمی ویرایش کردم. که باعث برداشت اشتباه نشه...

بگذریم


چهارمین شماره نشریه یانوس را از اینجا مطالعه کنید.


بخوانید:

سپیدی از من در سایت یانوس

و نیز یک نیمایی در سایت دینگ دانگ

 

تحلیل اجمالی من  بر مجموعه ی اول منیره حسینی در سایت مرور

یک شعر سپید در مجله ی هجوم


دوست عزیز «آقای نیما کامکار» لطف کردن در سایت شخصیشون صفحه ای رو به دو شعر از من (غزل و ترانه ) اختصاص دادند.

شعرهای من در سایت IranArtMusic


نگاهی به کتاب‌های معرفی شده در پست قبل بیاندازید.

این هم شعر:

 

پاییز می‌رسد به درختان شهرمان

خاموش می‌شوند تمام چراغ‌ها

دیوار و سقف و پنجره همدست می‌شوند

تا له کنند زندگی‌ام را اتاق‌ها

پشت تلسکوپت به زمین فکر می‌کنی

از دور ِ دور ِ دور، به این اتفاق‌ها

 

دارم برات دست تکان می‌دهم، ببین!

اینجا، نگاه کن به من، این گوشه‌ی زمین!

 

سیّاره‌ی شما به کسی جا نمی‌دهد؟

به آدمی که یخ زده در فصل ِ آخرش

به آدمی که حافظه‌اش درد می‌کند

از دست رفته زندگی و عشق و باورش

یک عمر دست و پا زده در مرگ و نیستی

امروز از لباس عزا در بیاورش

 

من یک غم همیشگی‌ام بین خنده‌ها

تعریف له شدن وسط چرخدنده‌ها

 

با لنزهای سرد چه می‌دیدی از زمین؟

این جنگ‌ها و «کشتن و انکار»‌ها چه بود؟

حالا چه مانده از غم میلیارد‌ها نفر؟

دنیا به جز ادامه‌ی تکرار‌ها چه بود؟

جز قفل ِ بی‌کلید و کلید ِ بدون قفل

جز دور خود کشیدن دیوار‌ها چه بود؟

 

بحث گلایه نیست گلم! بحث دوری است

بین من و تو فاصله n سال نوری است

 

اینجا درخت‌ها به زمین باج می‌دهند

حق السکوت ِ تک تک تقویم‌ها جداست

دستی نمانده تا که چراغی بیاورد ۱

ای دوستی که نیست! بگو خانه‌ات کجاست؟ ۲

این نامه را به موشک ِ فرضی م بسته‌ام

که آخرین پرنده‌ی آزاد شهر ماست...

 

باید به پای عشق عجیبت بایستم

روزی که نامه‌ام برسد زنده نیستم

 


۱- فروغ /  برای من ای مهربان چراغ بیاور...

۲- سهراب / خانه ی دوست کجاست؟

 

جیغ در وقت اضافه:

نمایشگاه امسال به خصوص غرفه‌های شعر، من را به یاد عطرفروشی‌های گوشه‌ی خیابان‌های شلوغ انداخت.

تصور کنید: من متمدنانه از کنار غرفه‌ای رد می‌شوم و فروشنده مثل اینکه مچ من را گرفته باشد، به زور کتابی را تا چند سانتی عینکم جلو آورده که شاید بخرم!! /// از روی لیستم مشغول پیدا کردن کتاب مورد نظر هستم، فروشنده (که احتمالا شعور خریدار را تا حد صفر و پایین‌تر تصور کرده) مدام درباره‌ی سلیقه‌ی من سوال می‌پرسد!!

و عکس العمل من شامل سه مرحله ست: ۱- نگاهی می‌کنم. ۲- سری تکان می‌دهم. ۳- به مسیر ادامه می‌دهم.

 

تمام

 

 

+ نوشته شده در 0:0 توسط مهسا زهیری.
سه شنبه 13 اردیبهشت1390
شمع و پروانه و ادامه ی ماجرا
گاه نوشت :

عصر اینجا به روز است! درواقع مجبور است که به روز باشد!




آقا من رسماً اعلام ندامت می کنم. اینجا هر وقت عشقش بکشد به روز می شود. 

 

یک نفر هول می دهد به جلو

یک نفر داد می زند: برگرد!

[ سیب توی هوا معلق ماند

و به قانون جاذبه شک کرد ]

 

کمی آن طرف تر:

فکر نمی کنم وجود این لینک در وبلاگ من کمک خاصی باشد، اما ظاهراً بودن و نبودنش به یک اندازه بحث برانگیز است !!! متاسفانه ما در این مورد مدت هاست به جای حل ، صورت مسئله را پاک می کنیم...

 

به هر حال :: آخرین وبلاگ سید مهدی موسوی  که قرار است هر شب به روز شود.

 

و اینکه دوست داشتم خاطرات سال گذشته را رها کند.

و اینکه دوست داشتم در نمایشگاه ببینمش.

و اینکه دوست داشتم « نظر از آدم ها» یش را فعال کند.

و اینکه دوست داشتم...

 

وبلاگ آقای مهدی اجاقی  به تازگی به روز شده است، شعرهایش را مطالعه کنید.

 ***

مجموعه های جدید زیادی در نمایشگاه کتاب 90 حضور دارند. برای همه آرزوی موفقیت دارم.

 

مجموعه اول منیره حسینی  « بی حواس ترین زن دنیا »  را از دفتر شعر جوان تهیه کنید. هر چند ادبیات رفاقتی نیست!

مجموعه ی دوم داود مرادی  « نیامدنت می آید » با  نشر شانی در نمایشگاه حضور دارد.

مجموعه ی اول حافظ عظیمی  « همسایه های مشکوک » که یکی از نامزد های جایزه شعر خبرنگاران بود/ دفتر شعر جوان

 

و مجموعه های پیشنهادی دیگر: 

 

حفره ها »»  گروس عبدالملکیان

صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر »»  لیلا کردبچه

به دنیا اعتماد  کرده ام »»  نرگس برهمند

هیچ بارانی اینهمه را نخواهد شست »»  شبنم آذر

مشق آب‌ها را می‌نویسم »»  نسیم جعفری

یك بسته سیگار در تبعید »»  غلامرضا بروسان

و ...

 // از نمایشگاه نود دست خالی بر نمی گردید. 

 

کمی این طرف تر:

ایده ی کتاب را در پست قبل مطرح کردم . نتیجه ای نداشت. در واقع اصلا بحثی پیش نیامد تا نتیجه ای داشته باشد!

 

و  شعر که دقیقاً و دقیقاً همه چیز است :

 

مرا ببخش اگر خانه ات زمستانی ست

اگرهوای نگاهت هنوز بارانی ست

اگر بهانه ی خوبی برای غم بودم

بخند، غصه نخور، روز های پایانی ست

 

شبیه شمع در این شهر ِ ظاهراً روشن

شبیه شمع در این شهر ِ واقعاً خاموش

که غرق می شود آرام توی اشک خودش...

کنار صندلی خالی ام سیاه بپوش

 

تمام عمر به خوابی عمیق خواهم رفت

که وانمود کنی روزنامه می خوانی

که چای تلخ بنوشی کنار تنهایی ت

و اعتراف کنی هیچ چی نمی دانی

مرا ببخش اگر بی دلیل می خندم

به دل نکندنم از سرنوشت ِ لعنتی ات

به اینکه آخر هر اتفاق خوب، بد است...

کنار می کشد این عاشق  ِ خجالتی ات

 

یکی نبود، یکی بود ( احتمالاً بود )

که در حوادث امروز تیتر خواهد شد

یکی که آخر قصه به خانه اش نرسید

و از تمام ِ خودش، از تمام ِ تو،  رد شد

 

مرا ببخش که آغاز قصه ابری بود

مرا ببخش که پایان قصه هم ابری ست

مهم نبود به رویت بیاوری یا نه

برای تلخی این چای راه  ِ حلی نیست

 

 

جیغ در وقت اضافه:

دلم به حال خودمان می سوزد. آن روز هایی که عرب هایی که قبولشان نداریم در مقابل دیکتاتوری ها مبارزه می کردند. ما در حال اس ام اس زدن به برنامه ی 90  یا  پر کردن جیب کارگردان های حاشیه زده  بودیم.

وقتی خیلی از آزادی خواهان کشته می شدند، ما در حال به اوج رساندن آدم هایی بودیم که دستبند سبز بسته بودند! یا در حال لگدمال کردن حیثیت آدم هایی که به هر دلیلی که ما نمی دانیم از شخصی که ما می خواستیم حمایت نکرده بودند.

ما گله ی گوسفندی بودیم که به دنبال چوپان تازه ای می گشت.

 


تمام


+ نوشته شده در 21:25 توسط مهسا زهیری.